تبليغاتX
ღ♥ღشکوفه هاღ♥ღ
قلب من
|+|درتاریخ یکشنبه 1387/04/16 ساعت 21:55 توسطعلي |
نیستی
پرواز خواهم كرد چون مرغان وحشي بر گستره لاجورديت و در اغوشت خواهم كشيد با هر غسل

زيباي من تو را خواهم كاشت در چشمانم روزي كه جز تو نبينم و تو را خواهم داشت زمانيكه كه ديگر هيچ كس را نخواهم وهيچ نداشته باشم.

زلال آبي ات هر شب خواب را در چشم غم پرستم تبديل به كابوسي شيرين مي كند اي محبوبه نيلي رداي من

مرا بخوان تا با هم نت دلنوازي كه با صداي مرغكانت حزين تر مي شود را زمزمه كنيم

با تو خواهم امد حتي تا آن سوي بي كرانگيت

|+|درتاریخ شنبه 1387/03/04 ساعت 14:20 توسطعلي |
...

تو که درد دل دیوانه من میدانی       چند دور از تو خورم خون جگر پنهانی

عاشق عشقمو دیوانه دیوانگی ام   ای دوست    منما را که دارم سر سرگردانی

...

|+|درتاریخ یکشنبه 1387/02/15 ساعت 23:22 توسطعلي |
رفتن
|+|درتاریخ جمعه 1387/01/30 ساعت 1:37 توسطعلي |
زیبا ترین قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه

زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع شدند قلب او

كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق

كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند. مرد

جوان در افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت.

ناگهان پيرمردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب

من نيست.

مرد جوان و بقيه به قلب پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد

اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين

آنها شده بود كه به درستي جاهاي قبلي را پر نكرده بود.و گوشه هايي دندانه

دندانه در قلبش ديده مي شد. در بعضي نقاط شيارهاي پر نشده اي بودند.

مردم فكر مي كردند او چطور ادعا مي كند قلب زيباتري دارد؟

مرد جوان با خنده گفت: تو حتما شوخي مي كني قلب تو تنها مشتي

زخم و خراش است.

پيرمرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر مي رسد اما من هرگز

قلبم ره با قلب تو عوض نمي كنم هر زخم نشانگر انساني است كه من عشقم را

به او دادم. من بخشي از قلبم را جدا كرده به او بخشيدم گاهي او هم بخشي از

قلبش را به من داد كه به جاي آن تكه قرار دهم. اما چون اين 2 مثل هم نبودند

گوشه هاي دندانه دندانه دارم كه ياداور عشق ميان 2 انسان است.

بعضي اوقات بخشي را به كساني دادم اما آنها چيزي در عوض به من ندادند.

اينها همين شيارها هستند. اميدوارم آنها هم روزي برگردند و اين شيارها پر

شوند. حالا مي بيني زيبايي واقعي چيست؟

مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از چشاش سرازير بود

به سمت پيرمرد رفت و از قلب جوان خود قطعه اي بيرون آورد و تقديم

پيرمرد كرد. پيرمرد آن را گرفت و بخشي از قلب پير و زخمي خود را

به او داد.

مرد جوان به قلبش نگاه كرد ديگر سالم نبود اما از هميشه زيباتر بود.

زيرا كه عشق از قلب پيرمرد به قلب او نفوذ كرده بود

اگر از دید دیگری به داستان بالا نگاه کنیم .نتیجه ای که میتوان گرفت این است که:

چشمها را باید شست و جور دیگر نگاه کرد.

>>--(¯`•. .•´¯)--<<>>--(¯`•. .•´¯)--<<>>--(¯`•. .•´¯)--<<


 

|+|درتاریخ جمعه 1387/01/23 ساعت 13:32 توسطعلي |
صهبا

در اين شرجيِ بي مثال حال عجيبي دارم...

من دوست ندارم به قدر پلك بر هم زدن يك گل سرخ نيمه باز برَنجي و دوست ندارم با اين چند سطر پاسخ آشفته دست روي نقطه امتداد عشق بگذارم و با دست آويز مشتي خاطره كه نمي دانم يادت هست يا نه،اجازه ي يك هفته تحمل بگريم،اما تمام آرزوي بودنت،ماندنت و خواندنت به خاطر تولدي بود كه نه روز تولد من است و نه روز شكفتن تو.شايد روز آغاز هردومان باشد.

نمي دانم اگر فصل تولد تو بود از كجاها برايت مي نوشتم.بگذريم...

تو كه هرچه بخوانم نه اعتراضي،نه شكايتي،نه... تنها نگاه نافذي كه شعاعش مثل نور معصوم يك شمع بلند تمام فضاي اتاقت را روشن مي كند،راستي حالا كه حرف شمع شد تو فكر مي كني شمع عاشق ترست يا پروانه؟

من مثل كساني كه به حرف خودشان هم عمل نمي كنند زير نور شمع شب را صبح مي كنم اما اينجا مي نويسم چرا ما آدم ها مخصوصا روز تولدمان عاشق ترين سمبل دنيا را قرباني نسيم زودگذر شادي هايمان مي كنيم اين را مي نويسم اما باز هم روشنش مي كنم نمي دانم چرا.

شايد زير نور شمع مي شود چيزهايي را ديد كه زير نور خورشيد هميشه پنهانست.شمع زيباست اما نه در جمع،شمع را بايد در تنهايي روشن كرد،پا به پايش آب شد و... وقتي تمام شد روح غاشقش را سپرد دست يك صندوقچه نقره اي زلال.

خاكستر شمع تولد نيامده يكي گاهي به وجود هزار چشم درخشان بي فروغ رنگ خورشيد مي ارزد


من هم دوست دارم ،درست بر عكس ديروز عاشقيمان،كاريش هم نمی شود كرد اين احساس است كه هنوز هم با تمام رنجش ها و سرزنش ها در قلبم حكم مي راند و فرمانروايي مي كند و من گمان مي كنم هميشه حرف،حرف اوست...


اون موقع من و تو كجا بوديم وقتي يكي همه ي اون چيزي رو كه پاي عشقمون ريخته بوديم مثه توتاي زير درخت جمع كرد و برد و جادومون كرد ؟ جون شمعدوني هاي صورتي من كاري كردم كه خاطر ابريشميت،تحمل سنگيني شو نداشت ؟


حالا ديگر شعر گفتن آسان است

به آساني تولدي ناخواسته

                    به آساني دل بستن به يك غريبه

حالا ديگر شعر نگفتن دشوار است

       به دشواري دل نبستن به يك فرشته

حالا ديگر

شاعر بودن،ديوانگي ست

ديوانگي . . .

|+|درتاریخ یکشنبه 1387/01/04 ساعت 21:3 توسطعلي |

JavaScript Codes